غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
301
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نشنود و رسولى نزد توزون فرستاده طلب صلح نمود و توزون علما و اكابر بغداد را جمع كرده در حضور ايشان سوگندان بر زبان آورد كه نسبت بامير المؤمنين در مقام اطاعت و انقياد باشم و در حق وى بدى نينديشم و درين باب وثيقه نوشته ارسال داشت و چون آن عهدنامه بمتقى رسيد متوجه بغداد گرديد و هرچند ابناء حمدان و اخشيد او را ازين عزيمت منع نمودند بسمع رضا نشنيد و در همين سال حافظ احمد بن محمد بن سعيد بن عقدة الكوفى كه شيعىمذهب بود و در سلك اعاظم اهل حديث انتظام داشت رايت عزيمت بعالم آخرت برافراشت و در ماه رمضان همين سال ابو طاهر قرمطى به علت جدرى از كسوت حيات عارى شد و قرمطيان پسرش شاپور را كشته برادرش سعيد را مطيع گشتند و در سنهء ثلث و ثلثين و ثلاثمائه متقى خليفه كه متوجه بغداد بود به نهر عيسى رسيده توزون شرط استقبال بجاى آورد و قدمى چند در ركاب خليفه پياده رفت تا همان روز مسرعى ببغداد فرستاده عبد اللّه بن المكتفى را طلب نمود و چون عبد اللّه بلشكرگاه در آمد توزون متقى را گرفت ميل كشيد و متقى پس از ابتلاء كورى بروايتى بيست و پنج سال در حيات بود و بدين روايت مدت شصت سال در عالم زندگانى نمود ذكر المستكفى بالله ابو القاسم عبد اللّه بن على المكتفى ولادت مستكفى در سنهء اثنين و تسعين و مأتين اتفاق افتاد و او چهلساله شده فى سنهء ثلثه و ثلثين و ثلاثمائه بسعى توزون بر مسند خلافت نشست و امام الحق لقب يافت در سنهء اربع و ثلثين و ثلاثمائه احمد بن بويه بر بغداد استيلا يافته همدر آن سال مستكفى را گرفته ميل كشيد و او بعد از آن حادثه چند سال ديگر زنده مانده فى سنهء ثمان و ثلثين و ثلاثمائه از عالم انتقال فرمود اوقات خلافتش يكسال و چهار ماه بود و بوزارتش ابو الفرج محمد بن على قيام مىنمود گفتار در ذكر وقايعى كه در ايام دولت مستكفى اتفاق افتاد و بيان استيلاء احمد بن بويه بر دار السلام بغداد در ماه محرم الحرام سنهء اربع و ثلثين و ثلاثمائه كه مستكفى بر سرير خلافت متمكن بود شآمت نقض عهد شامل حال توزون شده بدار جزاء انتقال نمود و امارت بغداد بر ابن شيرزاد قرار يافت و او بنياد ظلم و تعدى كرده احوال بغداديان پريشان گشت و اين خبر بسمع احمد بن بويه كه در آن زمان بر بلاد اهواز استيلا داشت رسيده بعزم تسخير بغداد حدود واسط را مضرب خيام گردانيد و ابن شيرزاد و اتراك بغداد از مهابت احمد انديشيده هريك بگوشهء گريختند و مستكفى نيز از شهر بيرون رفت و احمد بىمانعى بدار السلام شتافته بعد از وصول او مستكفى بدار الخلافه معاودت نمود و اظهار انبساط